منوی اصلی
فان کلوب 701 ♫
سمپاد ✦ 701 ✦ فرزانـــــگـــ❤ــــان 4
  • شنبه 9 خرداد 1394 08:06 ق.ظ کامنت ()

    cafe-webniaz.ir سلام!! سمـا هسدمــــ ! cafe-webniaz.ir

    cafe-webniaz.ir بنـده مدیـــــــــ♥ــــــــــر
     این وبمــــ ! cafe-webniaz.ir

    cafe-webniaz.ir تاسیس این وب حدوووودای خرداد 94 میباشد! 

     
    cafe-webniaz.ir اینجا فان کلوب بچه های باحال فرزانگان 4 ـه! cafe-webniaz.ir
     
    cafe-webniaz.ir ما تو سال ٩٤-٩٣ ، ٧٠١ بودیم ! cafe-webniaz.ir
      

    < پل ارتباطی و این صوبتا : sama.otaku.gamer@gmail.com >

     میانبر! :

    cafe-webniaz.ir لوگوے وب ----------> 
    کلیک cafe-webniaz.ir
     
    cafe-webniaz.ir نویسندگان سابق -----------> 
    کلیک cafe-webniaz.ir
     
    cafe-webniaz.ir پـروفایل مدیر ------------------> 
    کلیک  cafe-webniaz.ir

    cafe-webniaz.ir لوگوے دوستان ----------------------> 
    کلیک cafe-webniaz.ir 

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 آذر 1396 02:28 ب.ظ
    کامنت
  • سه شنبه 25 آبان 1395 07:56 ب.ظ کامنت ()
    خدمت شروع شد، تاریک و تو به تو

    بی عكس نامزدش، بی عكس «آرزو»

    شب های پادگان، سنگین و سرد بود

    آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو...

    نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

    در خنده ی فـروغ، در اشك شاملو...

    توی كلاهِ خود، لاتین نوشته بود

    "Your hair is black, Your eyes are blue"

    « - : خاتون تو رو خدا، سر به سرم نذار

    این جا هوا پسه، اینجا نگو نگو»

    یک نامه آمد و شد یگ تراژدی

    این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

    س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

    انگار آسمان حالش گرفته بود

    تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

    با اشک در نگاه، با بغض در گلو

    بالای برج رفت و ماشه را چكاند

    با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:01 ب.ظ
    کامنت
  • فاطی یکشنبه 23 آبان 1395 04:31 ب.ظ کامنت ()


    کاش همان کودکی بودم که حرف هایش را از نگاهش میتوان خواند

    اما اکنون اگر فریاد هم  بزنم کسی نمیشنود ودلخوش کرده ام سکوت کنم

    ...سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست...

    دنیا راببین...بچه که بودیم از اسمان باران میبارید...

    بزرگ شدیم از چشمهایمان می اید...

    بچه بودیم درد دل را با هزار ناله میگفتیم همه میفهمیدند...

    بزرگ شدیم درد دل را به صد زبان میگوییم اما هیچکس نمیفهمد...

    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 تیر 1396 12:26 ب.ظ
    کامنت
  • جمعه 21 آبان 1395 08:57 ب.ظ کامنت ()
    + چند سالته؟

    – وقتی سرحالم 16 سال، وقتی خسته ام 25 سال

    + الآن چند سالته؟

    – هزارسال…

    Coco Before Chanel(2009) – Anne Fontaine
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:01 ب.ظ
    کامنت
  • جمعه 14 آبان 1395 02:12 ب.ظ کامنت ()

    زرد است کـہ لبریز حقایق شدہ است

    تلخ است کـہ با درد موافق شدہ است

    عاشق نشدے وگرنـہ مے فهمیدے

    پاییز بهارے است کـہ عاشق شدہ است
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:02 ب.ظ
    کامنت
  • جمعه 14 آبان 1395 01:12 ب.ظ کامنت ()

    آبانی بودیم وقتی آبانی بودن مد نبود!!

    هــــه! :/
    آخرین ویرایش: جمعه 11 اسفند 1396 03:53 ب.ظ
    کامنت
  • جمعه 14 آبان 1395 12:51 ب.ظ کامنت ()
     شعر اول رو حمید مصدق گفتـہ بودہ کـہ فکر کنم همـہ خوندن یا شنیدن : 
      
    *تو بـہ من خندیدے و نمے دانستے

    من بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ همسایـہ سیب را دزدیدم
     
    باغبان از پے من تند دوید

    سیب را دست تو دید

    غضب آلود بـہ من کرد نگاہ

    سیب دندان زدہ از دست تو افتاد بـہ خاک

    و تو رفتے و هنوز،

    سالهاست کـہ در گوش من آرام آرام

    خش خش گام تو تکرار کنان مے دهد آزارم

    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم

    کـہ چرا باغچـہ کوچک ما سیب نداشت* 
      
    —————————— 
      
     بعدها فروغ فرخزاد اومدہ و جواب حمید مصدق رو اینجورے داده: 
      
    *من بـہ تو خندیدم

    چون کـہ مے دانستم

    تو بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ ے همسایـہ سیب را دزدیدے

    پدرم از پے تو تند دوید

    و نمے دانستے باغبان باغچـہ همسایـہ

    پدر پیر من است

    من بـہ تو خندیدم

    تا کـہ با خندہ خود پاسخ عشق تو را خالصانـہ بدهم

    بغض چشمان تو لیک

    لرزہ انداخت بـہ دستان من و

    سیب دندان زدہ از دست من افتاد بـہ خاک

    دل من گفت: برو

    چون نمے خواست بـہ خاطر بسپارد

    گریـہ تلخ تو را

    و من رفتم و هنوز

    سالهاست کـہ در ذهن من آرام آرام

    حیرت و بغض تو تکرار کنان

    مے دهد آزارم

    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم

    کـہ چـہ مے شد اگر باغچـہ خانـہ ما سیب نداشت

    ——————————
      
    و از اونا جالب تر واسـہ من جوابیـہ کـہ یـہ شاعر جوون بـہ اسم جواد نوروزے

    بعد از سالها بـہ این دو تا شاعر دادہ :
      
    *دخترک خندید و پسرک ماتش برد !

    کـہ بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ ے همسایه، سیب را دزدیدہ

    باغبان از پے او تند دوید

    بـہ خیالش مے خواست،

    حرمت باغچـہ و دختر کم سالش را

    از پسر پس گیرد !

    غضب آلود بـہ او غیظے کرد !

    این وسط من بودم،

    سیب دندان زدہ اے کـہ روے خاک افتادم

    من کـہ پیغمبر عشقے معصوم، 

    بین دستان پر از دلهرہ ے یک عاشق

    و لب و دندان تشنـہ ے کشف و پر از پرسش دختر بودم

    و بـہ خاک افتادم

    چون رسولے ناکام !

    هر دو را بغض ربود…

    دخترک رفت ولے زیر لب این را مے گفت:

    ” او یقیناً پے معشوق خودش مے آید ! ”

    پسرک ماند ولے روے لبش زمزمـہ بود:

    ” مطمئناً کـہ پشیمان شدہ بر مے گردد ! ”

    سالهاست کـہ پوسیدہ ام آرام آرام !

    عشق قربانے مظلوم غرور است هنوز !

    جسم من تجزیـہ شد سادہ ولے ذرّاتم،

    همـہ اندیشـہ کنان غرق در این پندارند:

    این جدایے بـہ خدا رابطـہ با سیب نداشت
       
     —————————— 

     مسعود قلیمرادی: 
      
    او بـہ تو خندید و تو نمیدانستے
      
    این کـہ او مے داند
      
    تو بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ همسایـہ سیب را دزدیدے
      
    از پے ات تند دویدم
      
    سیب را دست دخترکم من دیدم
      
    غضب آلود من نگاهت کردم
      
    بر دلت بغض دوید
      
    بغض چشمت را دید
      
    دل دستش لرزید
      
    سیب دندان زدہ از دست دل افتاد بـہ خاک
      
    و در آن دم فهمیدم
      
    آنچـہ تو دزدیدے سیب نبود
      
    دل دردانـہ ے من بود کـہ افتاد بـہ خاک
      
    ناگهان رفت و هنوز
      
    سالهاست کـہ در چشم من آرام آرام
      
    هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
      
    مے دهد آزارم
      
    چهرہ ے زرد و حزین دختر من هر دم
      
    مے دهد دشنامم
      
    کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
      
    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم
      
    کـہ خداے عالم
      
    زچـہ رو در همـہ باغچـہ ها سیب نکاشت؟
      
    ——————————
      
     اینم ادامـہ شعر از زبان باغ

    شاعرش هم محمدحسین اسدے هست :
      
     " باغ " 
      
    و من آن باغ پر از حسرت و آہ
      
    کـہ پر از تکرارم
      
    شاخـہ هایم پر سیب
      
    و کمے غمگینم
      
    از چـہ رو این همـہ اصرار و گناہ !
      
    تو ببین پر سیبم
      
    دانـہ اے چند کجا...
      
    کـہ تواند بدهد آزارم !؟


      
    گفتمش رخصت چیدن بد نیست
      
    او بگفت سخت نگیر ... چشمے نیست !
      
    گفتمش در پے او تند ندو
      
    او بگفت فرصت نیست
      
    گفتمش دخترکم ، سیب خودت را بـہ دهان محکم گیر
      
    او بگفت دست و دلم با هم نیست
      
    گفتمش سیب بگو ، غرق بـہ خاکے تو چرا
      
    او بگفت زخم تنم را کـہ دگر مرهم نیست
      
    گفتمش اشک دگر لرزش تو بهر چـہ بود
      
    او بگفت بغض شکستـہ کـہ دگر با من نیست
      
      
      
    لحظـہ اے چند سکوت
      
    خش خش برگ درختان تو بگو ، حاجت بود ؟
      
    تو کـہ با هر قدمش نالیدے !!!
      
    کوچـہ از دور بـہ ما لبخند زد
      
    کوچـہ ها عادت دیرینـہ ے رفتن دارند
      
      
      
    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم
      
    قصـہ ے سیب کمے طولانے است
      
    آدم و حوا بود
      
    و از آن روز جدایے رخ داد
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:02 ب.ظ
    کامنت
  • جمعه 14 آبان 1395 10:41 ق.ظ کامنت ()
    آخرین ویرایش: سه شنبه 6 تیر 1396 06:44 ب.ظ
    کامنت
  • پنجشنبه 13 آبان 1395 10:00 ب.ظ کامنت ()
    آخرین ویرایش: سه شنبه 6 تیر 1396 06:44 ب.ظ
    کامنت
  • پنجشنبه 13 آبان 1395 08:29 ب.ظ کامنت ()

    طرف برگشته میگه : اِ اِ اِ !!!! پس توعم گیمری؟؟!

    بش میگم : عاره!! تو ام؟؟!

    میگه : عاره!

    میگم : حالا چی بازی میکنی؟!

    میگه : کلش آف کلنز :|

    ینی اگه کائنات جلو منو نگرفته بودننننن...

    ای لا اله الله -__-

    خدایا آخه تو دیگه چرا؟؟؟

    لطفا اول مفهوم گیمر بودنو درک کنید بعد ادعای گیمر بودن کنید -___-

    مرســی اهههه
    آخرین ویرایش: سه شنبه 6 تیر 1396 06:44 ب.ظ
    کامنت
  • پنجشنبه 13 آبان 1395 10:27 ق.ظ کامنت ()
    ایتادیوا آریمازنکا واتاشی وا آکوما دس!

    انقد این جمله رو گفتم فک کنم همتون حداقل یه بار شنیدینش!!

    خب امروز 95/8/13 روز پنج شنبس!!

    فردا هم با اجازتون تولد بندس!!

    خخخخخ!! مرگ :|

    واسه هفته دیگه چیکار داریم؟!

    باید بشینم مطالعات درس 1 تا 4 و بخونم؛

    دینی رو تا درس 3 بخونم؛

    فصل 11 زیستو بخونم؛

    بشینم فیزیک حرکت و نیرو رو بخونم؛

    قرآن تا درس 3 بخونم؛

    عربی درس 1 و 2ـرم یه مرور کنم؛

    ادبیات و تا درس 6 بخونم؛

    پایتونم بشینم واسه امتحان کامپیوتر چارشنبه کار کنم!!!

    امروز با اجازتون ساعت 4ـم کلاس کره ای دارم!

    چون دانشگاه علم و صنعه و دوره و با در نظر گرفتن ترافیک...

    تقریبا ساعت 3/15 باید راه بیفتم!!

    ماشینمونم که بابامون برده معاینه فنی پس یا باید با مترو برم یا اتوبوس :|

    شت! چه آخر هفته ی پر کاری!!

    حالا بگم براتون از دلیل آنلاین نشدنم تو تلگرام!!

    به عرضتون باید برسونم اینجانب آدم شده و تصمیم گرفته درس بخونم #آره_جون_عمت :|

    واسه همین تبلت و گوشی مان را خاموش کردیم و در کمد مخفی قفل دارمان قرار دادیم!! :|

    مقاومت ها تا به امروز باعث شده که نریم سمتش!!

    ولی خدا میدونه تا کی میتونم دووم بیارم!!

    کاپوچینومم که کنارمه! #چِنگده_من_بیوتیفولم :|

    در حال حاضر حوصلم سر رفته و اصلا حوصله ی درس خوندن ندارم!! :|

    #چقد_پوکرم_من :|

    والا درس یک مطالعاتو که باز کردم خستگی و گشنگی و تشنگی و درد کل وجودمو گرفت!!

    واسه همین تصمیم گرفتم تا رو به قبله نشدم از پای کتاب بلند شم!!

    بعد گفتم حالا چیکار کنم؟!

    که مادر پیشنهاد دادن بشین انیمه ببین!

    از آنجا که من انقدر گشادم که حسش نبود سی دی رو از توی کمدم بردارم و از توی جلدش در بیارم

    و بذارم توی سیستم و پلی کنم و ببینم، تصمیم گرفتم بیام واسه شما پست بذارم!!

    خب حوصله مان سر رفت برویم یک کار دیگر انجام دهیم!!

    آخرین ویرایش: سه شنبه 6 تیر 1396 06:44 ب.ظ
    کامنت
تعداد صفحات : 42 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic