سه شنبه 25 آبان 1395 08:56 ب.ظ کامنت ()
خدمت شروع شد، تاریک و تو به تو

بی عكس نامزدش، بی عكس «آرزو»

شب های پادگان، سنگین و سرد بود

آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو...

نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

در خنده ی فـروغ، در اشك شاملو...

توی كلاهِ خود، لاتین نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"

« - : خاتون تو رو خدا، سر به سرم نذار

این جا هوا پسه، اینجا نگو نگو»

یک نامه آمد و شد یگ تراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

انگار آسمان حالش گرفته بود

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگاه، با بغض در گلو

بالای برج رفت و ماشه را چكاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»