سه شنبه 6 تیر 1396 04:37 ب.ظ کامنت ()
سل مجدد واسه بار هزارم!
میخوام از خاطراااات شمال که صدالبته محاله یادم بره واستون بگم! Computer


ما رفتیم شهربازی و من و دخترعموی بی مخم تصمیم گرفتیم سورتمه سوار شیم! Yah
لازم به ذکر است این سورتمهه اصن حفاظ درست و حسابی نداشت و کاملا به مو بند بود!
همین که الان خدمتتون دارم پست میذارم از معجزات و رحم و عطوفت الهیه!


جاتون خالی بعدشم رفتیم بستنی زدیم خیلی چسبید!!







×××

و جاتون خالی تررر، شب آخرم جوج زدیم با شلوارک و نوشابه!!!
حالا میخوام واستون دوتا خاطره بگم که به روایط تصویر نیست!!!
ما لب ساحل تصمیم گرفتیم قایق سوار شیم!
البته نه خود قایقاااا!! یه تشکی با یه نخ طناب به قایق وصل بود و این قایقه با سررررعت میرفت و این تشکه رو دنبال خودش میکشید!!! حالا همه اینا به کنار مشکل این بود که این تشک روی موجی که قایق درست میکرد 3 متر میپرید هوا دوباره کوبیده میشد رو آب!!! اسمشم یادم نیس اصن، خیلی سخت بود!!
ولی خدایی خیلی خیلی خیلی حال داد!
و یک عدد خاطره دیگه!!
عاقا ولش کن خلاصه بگم هیچ وقت تو شهربازی #فریزبی سوار نشیـــــــــــــــــــــــــد! از من گفتن بود!

#آناناس_گلاسه_با_یه_شات_اسپرسو Heart Smile