زهـرا سه شنبه 11 اسفند 1394 09:03 ب.ظ کامنت ()

یک روز پادشاهی همراه با درباریانش برای شكار به جنگل رفتند.

هوا خیلی گرم بود وتشنگی داشت پادشاه و یارانش را از پا در می آورد. بعد ازساعتها جستجو جویبار كوچكی دیدند.پادشاه شاهین شكاریش را به زمین گذاشت، و جام طلایی را در جویبار زد و خواست آب بنوشد ،اما شاهین به جام زد و آب بر روی زمین ریخت.

برای بار دوم هم همین اتفاق افتاد، پادشاه خیلی عصبانی شد و فكر كرد ، اگر جلوی شاهین را نگیرم ، درباریان خواهند گفت: پادشاه جهانگشا نمی تواند از پس یک شاهین برآید ؛ پس این بار با شمشیر به شاهین ضربه ای زد. پس از مرگ شاهین پادشاه مسیر آب را دنبال كرد و دید كه ماری بسیار سمی در آب مرده و آب مسموم است.

او از كشتن شاهین بسیار متاثر گشت.

مجسمه ای طلایی از شاهین ساخت.

بر یکی از بالهایش نوشتند :

«یک دوست همیشه دوست شماست حتی اگر كارهایش شما را برنجاند.» روی بال دیگرش نوشتند :

«هر عملی كه از روی خشم باشد محكوم به شكست است.»