منوی اصلی
فان کلوب 701 ♫
سمپاد ✦ 701 ✦ فرزانـــــگـــ❤ــــان 4
  • جمعه 14 آبان 1395 12:51 ب.ظ کامنت ()
     شعر اول رو حمید مصدق گفتـہ بودہ کـہ فکر کنم همـہ خوندن یا شنیدن : 
      
    *تو بـہ من خندیدے و نمے دانستے

    من بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ همسایـہ سیب را دزدیدم
     
    باغبان از پے من تند دوید

    سیب را دست تو دید

    غضب آلود بـہ من کرد نگاہ

    سیب دندان زدہ از دست تو افتاد بـہ خاک

    و تو رفتے و هنوز،

    سالهاست کـہ در گوش من آرام آرام

    خش خش گام تو تکرار کنان مے دهد آزارم

    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم

    کـہ چرا باغچـہ کوچک ما سیب نداشت* 
      
    —————————— 
      
     بعدها فروغ فرخزاد اومدہ و جواب حمید مصدق رو اینجورے داده: 
      
    *من بـہ تو خندیدم

    چون کـہ مے دانستم

    تو بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ ے همسایـہ سیب را دزدیدے

    پدرم از پے تو تند دوید

    و نمے دانستے باغبان باغچـہ همسایـہ

    پدر پیر من است

    من بـہ تو خندیدم

    تا کـہ با خندہ خود پاسخ عشق تو را خالصانـہ بدهم

    بغض چشمان تو لیک

    لرزہ انداخت بـہ دستان من و

    سیب دندان زدہ از دست من افتاد بـہ خاک

    دل من گفت: برو

    چون نمے خواست بـہ خاطر بسپارد

    گریـہ تلخ تو را

    و من رفتم و هنوز

    سالهاست کـہ در ذهن من آرام آرام

    حیرت و بغض تو تکرار کنان

    مے دهد آزارم

    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم

    کـہ چـہ مے شد اگر باغچـہ خانـہ ما سیب نداشت

    ——————————
      
    و از اونا جالب تر واسـہ من جوابیـہ کـہ یـہ شاعر جوون بـہ اسم جواد نوروزے

    بعد از سالها بـہ این دو تا شاعر دادہ :
      
    *دخترک خندید و پسرک ماتش برد !

    کـہ بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ ے همسایه، سیب را دزدیدہ

    باغبان از پے او تند دوید

    بـہ خیالش مے خواست،

    حرمت باغچـہ و دختر کم سالش را

    از پسر پس گیرد !

    غضب آلود بـہ او غیظے کرد !

    این وسط من بودم،

    سیب دندان زدہ اے کـہ روے خاک افتادم

    من کـہ پیغمبر عشقے معصوم، 

    بین دستان پر از دلهرہ ے یک عاشق

    و لب و دندان تشنـہ ے کشف و پر از پرسش دختر بودم

    و بـہ خاک افتادم

    چون رسولے ناکام !

    هر دو را بغض ربود…

    دخترک رفت ولے زیر لب این را مے گفت:

    ” او یقیناً پے معشوق خودش مے آید ! ”

    پسرک ماند ولے روے لبش زمزمـہ بود:

    ” مطمئناً کـہ پشیمان شدہ بر مے گردد ! ”

    سالهاست کـہ پوسیدہ ام آرام آرام !

    عشق قربانے مظلوم غرور است هنوز !

    جسم من تجزیـہ شد سادہ ولے ذرّاتم،

    همـہ اندیشـہ کنان غرق در این پندارند:

    این جدایے بـہ خدا رابطـہ با سیب نداشت
       
     —————————— 

     مسعود قلیمرادی: 
      
    او بـہ تو خندید و تو نمیدانستے
      
    این کـہ او مے داند
      
    تو بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ همسایـہ سیب را دزدیدے
      
    از پے ات تند دویدم
      
    سیب را دست دخترکم من دیدم
      
    غضب آلود من نگاهت کردم
      
    بر دلت بغض دوید
      
    بغض چشمت را دید
      
    دل دستش لرزید
      
    سیب دندان زدہ از دست دل افتاد بـہ خاک
      
    و در آن دم فهمیدم
      
    آنچـہ تو دزدیدے سیب نبود
      
    دل دردانـہ ے من بود کـہ افتاد بـہ خاک
      
    ناگهان رفت و هنوز
      
    سالهاست کـہ در چشم من آرام آرام
      
    هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
      
    مے دهد آزارم
      
    چهرہ ے زرد و حزین دختر من هر دم
      
    مے دهد دشنامم
      
    کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
      
    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم
      
    کـہ خداے عالم
      
    زچـہ رو در همـہ باغچـہ ها سیب نکاشت؟
      
    ——————————
      
     اینم ادامـہ شعر از زبان باغ

    شاعرش هم محمدحسین اسدے هست :
      
     " باغ " 
      
    و من آن باغ پر از حسرت و آہ
      
    کـہ پر از تکرارم
      
    شاخـہ هایم پر سیب
      
    و کمے غمگینم
      
    از چـہ رو این همـہ اصرار و گناہ !
      
    تو ببین پر سیبم
      
    دانـہ اے چند کجا...
      
    کـہ تواند بدهد آزارم !؟


      
    گفتمش رخصت چیدن بد نیست
      
    او بگفت سخت نگیر ... چشمے نیست !
      
    گفتمش در پے او تند ندو
      
    او بگفت فرصت نیست
      
    گفتمش دخترکم ، سیب خودت را بـہ دهان محکم گیر
      
    او بگفت دست و دلم با هم نیست
      
    گفتمش سیب بگو ، غرق بـہ خاکے تو چرا
      
    او بگفت زخم تنم را کـہ دگر مرهم نیست
      
    گفتمش اشک دگر لرزش تو بهر چـہ بود
      
    او بگفت بغض شکستـہ کـہ دگر با من نیست
      
      
      
    لحظـہ اے چند سکوت
      
    خش خش برگ درختان تو بگو ، حاجت بود ؟
      
    تو کـہ با هر قدمش نالیدے !!!
      
    کوچـہ از دور بـہ ما لبخند زد
      
    کوچـہ ها عادت دیرینـہ ے رفتن دارند
      
      
      
    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم
      
    قصـہ ے سیب کمے طولانے است
      
    آدم و حوا بود
      
    و از آن روز جدایے رخ داد
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:02 ب.ظ
    کامنت
  • فاطی دوشنبه 7 تیر 1395 05:18 ب.ظ کامنت ()
    ۳ سوال...


    سلطان به وزیر گفت۳سوال میکنم فردا اگر جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.

    سوال اول: خدا چه میخورد؟

    سوال دوم: خدا چه می پوشد؟

    سوال سوم: خدا چه کار میکند؟

    وزیر از اینکه جواب سوالها را نمیدانست ناراحت بود.

    غلامی فهمیده وزیرک داشت.

    وزیر به غلام گفت سلطان ۳سوال کرده اگر جواب ندهم برکنار میشوم.

    اینکه :خدا چه میخورد؟ چه می پوشد؟ چه کار میکند؟

    غلام گفت؛ هرسه را میدانم اما دو جواب را الان میگویم وسومی را فردا...!

    اما خدا چه میخورد؟ خداغم بنده هایش رامیخورد.

    اینکه چه میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود را می پوشد.

    اما پاسخ سوم را اجازه بدهید فردا بگویم.

    فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.

    وزیر به دو سوال جواب داد ، سلطان گفت درست است ولی بگو جوابها را خودت گفتی یا از

    کسی پرسیدی؟

    وزیرگفت این غلام من انسان فهمیده ایست جوابها را او داد.

    گفت پس لباس وزارت را دربیاور و به این غلام بده، غلام هم لباس نوکری را درآورد و به وزیر

    داد.

    بعد وزیر به غلام گفت جواب سوال سوم چه شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار

    میکند؟! خدا در یک لحظه غلام را وزیر میکند و وزیر را غلام میکند.

    (بار خدایا توئی که فرمانفرمائی،هرآنکس را که خواهی فرمانروائی بخشی و از هر که خواهی

    فرمانروائی را بازستانی
    )
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 تیر 1396 12:27 ب.ظ
    کامنت
  • فاطی دوشنبه 7 تیر 1395 05:16 ب.ظ کامنت ()
    ظرف عسل

    روزی یک کشتی پراز عسل در ساحل لنگر انداخت وعسلها درون بشکه بود وپیرزنی آمد که

    ظرف کوچکی همراهش بود

    و به بازرگان گفت :

    از تو میخواهم که این ظرف را پر از عسل کنی که تاجر نپذیرفت وپیرزن  رفت...

    سپس تاجر به معاونش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کند وبرایش یک بشکه عسل ببرد...

    آن مرد تعجب کرد وگفت

    ازتو مقدار کمی درخواست کرد نپذیرفتی والان یک بشکه کامل به او میدهی .

    تاجر جواب داد :

    ای جوان او به اندازه خودش در خواست میکند ومن در حد و اندازه خودم به او میدهم...    
                 
    اگر کسی که صدقه میداد به خوبی میدانست ومجسم میکرد که صدقه ی او پیش از دست

    نیازمند در دست خدا قرار می گیرد...

    هراینه لذت دهنده بیش از لذت گیرنده بود


    این یک معامله با خداست.
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 تیر 1396 12:27 ب.ظ
    کامنت
  • چهارشنبه 25 فروردین 1395 02:07 ب.ظ کامنت ()
    پیرمردی تنها در یکے از روستاهاے آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعـہ سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود کـہ می توانست بـہ او کمک کند کـہ او هم در زندان بود .

    پیرمرد نامـہ ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :"پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعـہ را از دست بدهم،  چون مادرت همیشـہ زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعـہ خیلی پیر شدہ ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم کـہ اگر تو اینجا بودی مزرعـہ را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر."

    طولے نکشید کـہ پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:"پدر، بـہ خاطر خدا مزرعـہ را شخم نزن، من آنجا اسلحـہ پنهان کردہ ام."

    ساعت 4 صبح فردا  مأمور اف.بی.آے و افسران پلیس محلی در مزرعـہ پدر حاضر شدند و تمام مزرعـہ را شخم زدند بدون اینکـہ اسلحـہ ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زدہ نامـہ دیگری بـہ پسرش نوشت و بـہ او گفت کـہ چـہ اتفاقی افتادہ و می خواهد چـہ کند؟

    پسرش پاسخ داد :"پدر! برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود کـہ می توانستم از زندان برایت انجام بدهم."
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:08 ب.ظ
    کامنت
  • چهارشنبه 25 فروردین 1395 02:01 ب.ظ کامنت ()
    تنها بازماندہ یک کشتے شکستـہ توسط جریان آب بـہ یک جزیرہ دورافتادہ بردہ شد، او با بیقرارے بـہ درگاـہ خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها بـہ اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانے از کمک بیابد اما هیچ چیز بـہ چشم نمی‌آمد.
    سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت کـہ کلبـہ اے کوچک خارج از ساحل بسازد...

    تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزے پس از آنکـہ از جستجوے غذا بازگشت، خانـہ کوچکش را در آتش یافت، دود بـہ آسمان رفتـہ بود، بدترین چیز ممکن رخ دادہ بود، او عصبانے و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونـہ توانستے با من چنین کنی؟»

    صبح روز بعد او با صداے یک کشتے کـہ بـہ جزیرہ نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


    مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجـہ شدید کـہ من اینجا هستم؟»
    آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودے را کـہ فرستادی، دیدیم!»
      
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:08 ب.ظ
    کامنت
  • چهارشنبه 25 فروردین 1395 01:54 ب.ظ کامنت ()
    یـہ روز یـہ استاد فلسفـہ میاد سر کلاس و بـہ دانشجوهاش میگه:

    امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو کـہ تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه…!

    بعد یـہ صندلی میارہ و میذارہ جلوی کلاس و بـہ دانشجوها میگه:

    با توجـہ بـہ مطالبی کـہ من تا بـہ امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید کـہ این صندلی وجود نداره؟!

    دانشجوها بـہ هم نگاـہ کردن و همـہ شروع کردن بـہ نوشتن روی برگه…

    بعد از چند لحظـہ یکی از دانشجوها برگـہ شو داد و از کلاس خارج شد…

    روزی کـہ نمرہ ها اعلام شدہ بود، بالاترین نمرہ رو همون دانشجو گرفتـہ بود !

    اون فقط رو برگـہ اش یـہ جملـہ نوشتـہ بود:

    .

    .

    کدوم صندلی ؟
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:08 ب.ظ
    کامنت
  • چهارشنبه 25 فروردین 1395 01:48 ب.ظ کامنت ()
    در یک شب سرد زمستانے یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگے شدند. آن‌ها در میان زوج‌هاے جوانے کـہ در آن‌ جا حضور داشتند بسیار جلب توجـہ می‌کردند. بسیارے از آنان، زوج سالخوردہ را تحسین می‌کردند و بـہ راحتے می‌شد فکرشان را از نگاـہ شان خواند: نگاـہ کنید، این دو نفر عمرے است کـہ در کنار یکدیگر زندگے می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند. پیرمرد براے سفارش غذا بـہ طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آمادہ شد. با سینے بـہ طرف میزے کـہ همسرش پشت آن نشستـہ بود رفت و رو بـہ رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینے خلال شدہ و یک نوشابـہ در سینے بود.

    پیرمرد همبرگر را از لاے کاغذ در آورد و آن را با دقت بـہ دو تکه‌ے مساوے تقسیم کرد. سپس سیب‌زمینی‌ها را بـہ دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمے نوشابـہ خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمے نوشید. همین کـہ پیرمرد بـہ ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتے بـہ آن‌ها نگاـہ می‌کردند و این بار بـہ این فکر می‌کردند کـہ آن زوج پیر احتمالاً آن قدر فقیر هستند کـہ نمی‌توانند دو ساندویچ سفارش بدهند.

    پیرمرد شروع کرد بـہ خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانے از جاے خود برخاست و بـہ طرف میز زوج پیر آمد و بـہ پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابـہ بگیرد؛ اما پیرمرد قبول نکرد و گفت: همـہ چیز رو بـہ راـہ است، ما عادت داریم در همـہ چیز شریک باشیم.

    مردم کم‌کم متوجـہ شدند در تمام مدتے کـہ پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاـہ می‌کند و لب بـہ غذایش نمی‌زند. بار دیگر همان جوان بـہ طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد کـہ اجازہ بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعـہ پیرزن توضیح داد: ما عادت داریم در همـہ چیز با هم شریک باشیم.

    همین کـہ پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز بـہ طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوالے از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید. جوان گفت: چرا شما چیزے نمی‌خورید؟ شما کـہ گفتید در همـہ چیز با هم شریک هستید، منتظر چے هستید؟ پیرزن جواب داد: منتظر دندانها!
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:09 ب.ظ
    کامنت
  • چهارشنبه 25 فروردین 1395 01:35 ب.ظ کامنت ()
    روزے یک مرد ثروتمند، پسر بچـہ کوچکش را بـہ دہ برد تا بـہ او نشان دهد مردمے کـہ در آنجا زندگے مے کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانـہ روز در خانـہ محقر یک روستایے مهمان بودند. در راہ بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چـہ بود؟ پسر پاسخ داد: عالے بود پدر! پدر پرسید آیا بـہ زندگے آنها توجـہ کردی؟ پسر پاسخ داد: بلـہ پدر! و پدر پرسید: چـہ چیزے از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمے اندیشید و بعد بـہ آرامے گفت: فهمیدم کـہ ما در خانـہ یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فوارہ داریم و آنها رودخانـہ اے دارند کـہ نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس هاے تزیینے داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما بـہ دیوارهایش محدود مے شود اما باغ آنها بے انتهاست! با شنیدن حرفهاے پسر، زبان مرد بند آمدہ بود. بعد پسر بچـہ اضافـہ کرد: متشکرم پدر، تو بـہ من نشان دادے کـہ ما چقدر فقیر هستیم.
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:09 ب.ظ
    کامنت
  • محیـا چهارشنبه 4 شهریور 1394 09:04 ق.ظ کامنت ()
    چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار

    قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد

     اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت

    متأسفم جوون  خبر بدی برات دارم . الاغه مرد

    چاک جواب داد

     ایرادی نداره  همون پولم رو پس بده

    مزرعه‌دار گفت

    نمی‌شه  آخه همه پول رو خرج کردم

    چاک گفت

     باشه  پس همون الاغ مرده رو بهم بده

    مزرعه‌دار گفت


    می‌خوای باهاش چی کار کنی

    چاک گفت

     می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم

    مزرعه‌دار گفت
     
    نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت

    چاک گفت

      معلومه که می‌تونم  حالا ببین  فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است

    یک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو دید و پرسید

     از اون الاغ مرده چه خبر

    چاک گفت

     به قرعه‌کشی گذاشتمش ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم

    مزرعه‌دار پرسید

     هیچ کس هم شکایتی نکرد

    چاک گفت

     فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم
    آخرین ویرایش: جمعه 16 بهمن 1394 06:52 ب.ظ
    کامنت
  • یکشنبه 1 شهریور 1394 02:07 ب.ظ کامنت ()
    پیرمردے با دستـہ گلے روے صندلے اوتوبوس نشست
     
    دخترکے کـہ کنار اونشستـہ بود چشم از گل ها برنمیداشت
     
    وقتے بـہ ایستگاہ رسیدند پیرمرد دستـہ گل را بـہ دخترک داد و

    گفت : میدانم از این گل ها خوشت مے آید
     
    بـہ زنم میگویم دادمشان بـہ تو... گمان کنم او هم خوشش مے آید !
     
    دخترک پذیرفت...
     
    پیر مرد را نگاہ کرد کـہ از پلـہ هاے اوتوبوس بـہ سمت قبرستان میرفت ....
    آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 آذر 1396 07:05 ب.ظ
    کامنت
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو