منوی اصلی
فان کلوب 701 ♫
سمپاد ✦ 701 ✦ فرزانـــــگـــ❤ــــان 4
  • یکشنبه 28 خرداد 1396 11:14 ب.ظ کامنت ()

    در گشادی جمع رفیقای ما همین بس که

    یه بار سر اینکه یکی پاشه برقارو خاموش کنه یه دست حکم بازی کردیم!
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:00 ب.ظ
    کامنت
  • پنجشنبه 24 فروردین 1396 04:47 ب.ظ کامنت ()
    همه ی ما یک عذرخواهی بزرگ به احساس خود بدهکاریم...

    زمانی که برای نگه داشتن آدم های اشتباه پافشاری کردیم!

    آن زمان که دروغ شنیدیم و سکوت کردیم...

    جایی که باید میرفتیم اما ایستادیم!

    چیزهایی که دیدیم ولی ندیده انگاشتیم!

    از هیچ و پوچ رویا ساختیم و ذوق کردیم!!!

    برای فرار از حقیقت لج کردیم و لج کردیم و لج کردیم...

    خاموش کن فانوس وابستگی ات را...

    گاهی چه اصرار بیهوده ایست اثبات دوست داشتنمان به آدم ها..!

    معرفت های بیجایمان... مهربانی های الکی مان...

    بها دادن های بیش از حدمان... تلاش های بی مورد برای حفظ رابطه هایمان..!

    وقتی برای آدم های امروزی خوبی و بدی یکسان است؛

    بیش از حد "حوا" بودن تاوان سنگینی دارد

    وقتی آدم مقابلت "آدم" نیست!
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:00 ب.ظ
    کامنت
  • شنبه 29 آبان 1395 12:58 ب.ظ کامنت ()
    عاقا ما 800×600 شما Full HD

    ما جاوا ؛ شما اندروید

    ما متر ؛ شما سال نوری

    ما شب تار ؛ شما صبح امید

    ما بنال بینیم باووووو ؛ شما خواهش می کنم بفرمایید

    ما یه نقطه توی فضا ؛ شما مبدا مختصات

    اصلا ﻣﺎ ﻫﺮ ﻫﺮ ﻫﺮ ، ﺷﻤﺎ ﺗﺒﺴﻤﯽ ﺩﻟﻨﺸﯿﻦ

    خوبه؟؟؟ :|
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:01 ب.ظ
    کامنت
  • جمعه 14 آبان 1395 01:12 ب.ظ کامنت ()

    آبانی بودیم وقتی آبانی بودن مد نبود!!

    هــــه! :/
    آخرین ویرایش: جمعه 11 اسفند 1396 03:53 ب.ظ
    کامنت
  • جمعه 14 آبان 1395 12:51 ب.ظ کامنت ()
     شعر اول رو حمید مصدق گفتـہ بودہ کـہ فکر کنم همـہ خوندن یا شنیدن : 
      
    *تو بـہ من خندیدے و نمے دانستے

    من بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ همسایـہ سیب را دزدیدم
     
    باغبان از پے من تند دوید

    سیب را دست تو دید

    غضب آلود بـہ من کرد نگاہ

    سیب دندان زدہ از دست تو افتاد بـہ خاک

    و تو رفتے و هنوز،

    سالهاست کـہ در گوش من آرام آرام

    خش خش گام تو تکرار کنان مے دهد آزارم

    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم

    کـہ چرا باغچـہ کوچک ما سیب نداشت* 
      
    —————————— 
      
     بعدها فروغ فرخزاد اومدہ و جواب حمید مصدق رو اینجورے داده: 
      
    *من بـہ تو خندیدم

    چون کـہ مے دانستم

    تو بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ ے همسایـہ سیب را دزدیدے

    پدرم از پے تو تند دوید

    و نمے دانستے باغبان باغچـہ همسایـہ

    پدر پیر من است

    من بـہ تو خندیدم

    تا کـہ با خندہ خود پاسخ عشق تو را خالصانـہ بدهم

    بغض چشمان تو لیک

    لرزہ انداخت بـہ دستان من و

    سیب دندان زدہ از دست من افتاد بـہ خاک

    دل من گفت: برو

    چون نمے خواست بـہ خاطر بسپارد

    گریـہ تلخ تو را

    و من رفتم و هنوز

    سالهاست کـہ در ذهن من آرام آرام

    حیرت و بغض تو تکرار کنان

    مے دهد آزارم

    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم

    کـہ چـہ مے شد اگر باغچـہ خانـہ ما سیب نداشت

    ——————————
      
    و از اونا جالب تر واسـہ من جوابیـہ کـہ یـہ شاعر جوون بـہ اسم جواد نوروزے

    بعد از سالها بـہ این دو تا شاعر دادہ :
      
    *دخترک خندید و پسرک ماتش برد !

    کـہ بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ ے همسایه، سیب را دزدیدہ

    باغبان از پے او تند دوید

    بـہ خیالش مے خواست،

    حرمت باغچـہ و دختر کم سالش را

    از پسر پس گیرد !

    غضب آلود بـہ او غیظے کرد !

    این وسط من بودم،

    سیب دندان زدہ اے کـہ روے خاک افتادم

    من کـہ پیغمبر عشقے معصوم، 

    بین دستان پر از دلهرہ ے یک عاشق

    و لب و دندان تشنـہ ے کشف و پر از پرسش دختر بودم

    و بـہ خاک افتادم

    چون رسولے ناکام !

    هر دو را بغض ربود…

    دخترک رفت ولے زیر لب این را مے گفت:

    ” او یقیناً پے معشوق خودش مے آید ! ”

    پسرک ماند ولے روے لبش زمزمـہ بود:

    ” مطمئناً کـہ پشیمان شدہ بر مے گردد ! ”

    سالهاست کـہ پوسیدہ ام آرام آرام !

    عشق قربانے مظلوم غرور است هنوز !

    جسم من تجزیـہ شد سادہ ولے ذرّاتم،

    همـہ اندیشـہ کنان غرق در این پندارند:

    این جدایے بـہ خدا رابطـہ با سیب نداشت
       
     —————————— 

     مسعود قلیمرادی: 
      
    او بـہ تو خندید و تو نمیدانستے
      
    این کـہ او مے داند
      
    تو بـہ چـہ دلهرہ از باغچـہ همسایـہ سیب را دزدیدے
      
    از پے ات تند دویدم
      
    سیب را دست دخترکم من دیدم
      
    غضب آلود من نگاهت کردم
      
    بر دلت بغض دوید
      
    بغض چشمت را دید
      
    دل دستش لرزید
      
    سیب دندان زدہ از دست دل افتاد بـہ خاک
      
    و در آن دم فهمیدم
      
    آنچـہ تو دزدیدے سیب نبود
      
    دل دردانـہ ے من بود کـہ افتاد بـہ خاک
      
    ناگهان رفت و هنوز
      
    سالهاست کـہ در چشم من آرام آرام
      
    هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
      
    مے دهد آزارم
      
    چهرہ ے زرد و حزین دختر من هر دم
      
    مے دهد دشنامم
      
    کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
      
    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم
      
    کـہ خداے عالم
      
    زچـہ رو در همـہ باغچـہ ها سیب نکاشت؟
      
    ——————————
      
     اینم ادامـہ شعر از زبان باغ

    شاعرش هم محمدحسین اسدے هست :
      
     " باغ " 
      
    و من آن باغ پر از حسرت و آہ
      
    کـہ پر از تکرارم
      
    شاخـہ هایم پر سیب
      
    و کمے غمگینم
      
    از چـہ رو این همـہ اصرار و گناہ !
      
    تو ببین پر سیبم
      
    دانـہ اے چند کجا...
      
    کـہ تواند بدهد آزارم !؟


      
    گفتمش رخصت چیدن بد نیست
      
    او بگفت سخت نگیر ... چشمے نیست !
      
    گفتمش در پے او تند ندو
      
    او بگفت فرصت نیست
      
    گفتمش دخترکم ، سیب خودت را بـہ دهان محکم گیر
      
    او بگفت دست و دلم با هم نیست
      
    گفتمش سیب بگو ، غرق بـہ خاکے تو چرا
      
    او بگفت زخم تنم را کـہ دگر مرهم نیست
      
    گفتمش اشک دگر لرزش تو بهر چـہ بود
      
    او بگفت بغض شکستـہ کـہ دگر با من نیست
      
      
      
    لحظـہ اے چند سکوت
      
    خش خش برگ درختان تو بگو ، حاجت بود ؟
      
    تو کـہ با هر قدمش نالیدے !!!
      
    کوچـہ از دور بـہ ما لبخند زد
      
    کوچـہ ها عادت دیرینـہ ے رفتن دارند
      
      
      
    و من اندیشـہ کنان غرق در این پندارم
      
    قصـہ ے سیب کمے طولانے است
      
    آدم و حوا بود
      
    و از آن روز جدایے رخ داد
    آخرین ویرایش: دوشنبه 29 خرداد 1396 09:02 ب.ظ
    کامنت
  • جمعه 14 آبان 1395 10:41 ق.ظ کامنت ()
    آخرین ویرایش: سه شنبه 6 تیر 1396 06:44 ب.ظ
    کامنت
  • پنجشنبه 13 آبان 1395 10:27 ق.ظ کامنت ()
    ایتادیوا آریمازنکا واتاشی وا آکوما دس!

    انقد این جمله رو گفتم فک کنم همتون حداقل یه بار شنیدینش!!

    خب امروز 95/8/13 روز پنج شنبس!!

    فردا هم با اجازتون تولد بندس!!

    خخخخخ!! مرگ :|

    واسه هفته دیگه چیکار داریم؟!

    باید بشینم مطالعات درس 1 تا 4 و بخونم؛

    دینی رو تا درس 3 بخونم؛

    فصل 11 زیستو بخونم؛

    بشینم فیزیک حرکت و نیرو رو بخونم؛

    قرآن تا درس 3 بخونم؛

    عربی درس 1 و 2ـرم یه مرور کنم؛

    ادبیات و تا درس 6 بخونم؛

    پایتونم بشینم واسه امتحان کامپیوتر چارشنبه کار کنم!!!

    امروز با اجازتون ساعت 4ـم کلاس کره ای دارم!

    چون دانشگاه علم و صنعه و دوره و با در نظر گرفتن ترافیک...

    تقریبا ساعت 3/15 باید راه بیفتم!!

    ماشینمونم که بابامون برده معاینه فنی پس یا باید با مترو برم یا اتوبوس :|

    شت! چه آخر هفته ی پر کاری!!

    حالا بگم براتون از دلیل آنلاین نشدنم تو تلگرام!!

    به عرضتون باید برسونم اینجانب آدم شده و تصمیم گرفته درس بخونم #آره_جون_عمت :|

    واسه همین تبلت و گوشی مان را خاموش کردیم و در کمد مخفی قفل دارمان قرار دادیم!! :|

    مقاومت ها تا به امروز باعث شده که نریم سمتش!!

    ولی خدا میدونه تا کی میتونم دووم بیارم!!

    کاپوچینومم که کنارمه! #چِنگده_من_بیوتیفولم :|

    در حال حاضر حوصلم سر رفته و اصلا حوصله ی درس خوندن ندارم!! :|

    #چقد_پوکرم_من :|

    والا درس یک مطالعاتو که باز کردم خستگی و گشنگی و تشنگی و درد کل وجودمو گرفت!!

    واسه همین تصمیم گرفتم تا رو به قبله نشدم از پای کتاب بلند شم!!

    بعد گفتم حالا چیکار کنم؟!

    که مادر پیشنهاد دادن بشین انیمه ببین!

    از آنجا که من انقدر گشادم که حسش نبود سی دی رو از توی کمدم بردارم و از توی جلدش در بیارم

    و بذارم توی سیستم و پلی کنم و ببینم، تصمیم گرفتم بیام واسه شما پست بذارم!!

    خب حوصله مان سر رفت برویم یک کار دیگر انجام دهیم!!

    آخرین ویرایش: سه شنبه 6 تیر 1396 06:44 ب.ظ
    کامنت
  • سه شنبه 23 شهریور 1395 11:22 ق.ظ کامنت ()
    سلام!! چطور مطورین؟؟! Hello

    چه خبرا چیکارا میکنین؟؟! 

    چیزی به روزای آخـر تابستون نمونده... 

    من هنوز هیچ کدوم از کارامو انجام ندادم!! 

    هعــی خدا... 

    حوصلمم ســر رفته! 

    دلمم واسه مدرسه تنگ شده!! 

    ینی جدی جدی امسال آخرین سالیه که همه با همیم؟؟؟ 

    سال دیگه شاید خیلیا برن... کلاسامونم بر حسب رشته هامون تغییر میکنه... Begging
    انگار همین دیروز بود واسه معارفه یه روز تو تابستون اومده بودیم!! 

    کلی واسمون راجب پژوهش توضیحات دادن!! 

    ما ام کلی جوگیر و خوش حال فک میکردیم باید انتخاب رشته کنیم و

    کلی واسه رشته پژوهشیمون استرس داشتیم!! 

    بعد یهو گفتن باید تعیین سطح زبان و کامپیوتر بدیم!! 

    سلامتی همه اونایی که نشستن گریه کردن که چرا قبلا نگفتین ما هیچی نخوندیم! 

    هر چی بود زود گذشت! خیلـی زود گذشت! Computer
    آخرین ویرایش: سه شنبه 6 تیر 1396 06:45 ب.ظ
    کامنت
  • جمعه 22 مرداد 1395 01:22 ب.ظ کامنت ()
    سلام دوستان! این هم جواب نظرسنجی.

    آهنگ "گله" از محسن یاحقی با داشتن بیشترین رای روی وب قرار میگیره.

    http://s2.picofile.com/file/8263468884/2016_08_12_13_22_26.png

    ممنون از کسایی که توی رای گیری شرکت کردن.
    آخرین ویرایش: سه شنبه 6 تیر 1396 06:45 ب.ظ
    کامنت
  • سه شنبه 19 مرداد 1395 07:33 ب.ظ کامنت ()
    سلام بچه ها!!

    خوبین؟! چطورین؟!

    من امروز سـر پژوهش کامپیوتر یه گیف درست کردم که به نظرم قشنگ شد!!

    گفتم بذارم شما ام ببینید!!

    جرات دارین بگین بد شده

    http://s1.picofile.com/file/8263254418/IMG_20160308_1638544_28.gif
    آخرین ویرایش: جمعه 11 اسفند 1396 03:56 ب.ظ
    کامنت
تعداد صفحات : 4 1 2 3 4
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو